![]() |
![]() |
|
| هنر - سینما |
|
فخر به فیلمسازان کرد در بيانيه هيأت داوران بيستوششمين جشنواره فيلم كوتاه تهران
![]() ![]() بيانيه هيأت داوران بيستوششمين جشنواره فيلم كوتاه تهران با عنوان «عصر جديد سينماي ايران مبارك باد!» و با فخر به آثار فیلمسازان کرد در مراسم اختتاميه اين جشنواره قرائت شد. بيانيه هيئت داوران بيست و ششمين جشنواره بينالمللي فيلم كوتاه به شرح زير است: چه دشوار و جانكاه است بر مسند داوري نشستن! و چه دشوارتر آنگاه كه رقابت و داوري، در عرصه فيلم باشد و هنر، آن هم در ميان انبوهي از آثار بديع و هوشمندانهاي كه هر يك نويد سينماي رو به رشد و متعهدانه در آينده را ميدهند! ظرافتهاي هنري و خلاقيتهاي شگرف بسياري از فيلمسازان در طرح افكار و ايدههاي خود كه صد البته ريشه در هوش بينظير جوان ايراني دارد، به همان اندازه كه ما را مدام به وجد و نشاط ميكشاند، امر داوري را نيز بر ما سخت و ناميسر مينمود. يكي از بارزترين وجوه اين جشنواره كه ميبايست بدان اشاراتي داشته باشيم، حضور آثار مستند و همچنين مستند-داستاني به غايت لطيفي است كه با دستمايه قرار دادن موضوعات ساده و در عين حال واقعي، به طرزي رندانه دريچههاي جديدي از جامعه را براي مخاطب باز ميكنند و گويي بر آنند تا با تلطيف روح وي، زواياي ديگري از مناسبات اجتماعي و انساني را برويش بگشايند. البته اگر چه برتري آشكار فيلمهاي مستند نسبت به ديگر گونهها چه از لحاظ جانمايه و چه از حيث قدرت بيان و تأثير بر مخاطب، بررسي جدي و آسيبشناسانه ضعف موضوع در اغلب فيلمهاي داستاني را ضروري ميسازد، اما بايد اذعان نمود در زمانهاي كه حتي بسياري از تحليلگران اجتماعي بر اين انگاره خود اصرار ميورزند كه ناملايمات و حرمانهاي ناشي از دنياي پرتلاطم كنوني، جوان ايراني را نيز به ورطه سطحينگري و انقطاع از جامعه خود كشانده است و با اين وصف ميكوشند او را بيخبر از جهان و بياحساس نسبت به محيط پيرامون خود معرفي نمايند، قابليتهاي فني و هنري نهفته در آثار ارائه شده به اين دوره از جشنواره، خط بطلاني است بر اين نظرگاه سست و عاري از حقيقت. در ادامه اين بيانيه آمده است: وه كه چه نويدبخش است از اين كه ميبينيم با هنرنمايي فيلمسازان جوان گوشه و كنار اين مرز و بوم، ديگر دوران انحصار و حاكميت بلامنازع منطقه خاصي بر سينماي ايران افول كرده است و از اين پس بايد در انتظار فيلمهاي برجسته و ارزشمند توليد شده در نقاط دور افتاده كشور باشيم! و چه دلانگيز است كه فيلمسازان جوان كرد، با قامتي رعنا و سينهاي سپر، شانه به شانه فيلمسازان پايتختنشين خودنمايي ميكنند و چه شورانگيز است مشاهده تلاش تحسينبرانگيز فيلمسازان مناطق جنوبي كشور در به تصوير كشيدن موضوعات بكر و دلنشين، كه مجموعاً اين باور و احساس را در انسان زنده ميكنند كه استعداد بكر، همچون آب چشمه كه در پشت سنگ از حركت باز نخواهد ايستاد، سرانجام شكوفايي خود را رقم خواهد زد و شايستگياش را به رخ خواهد كشيد. و بدين گونه است كه حضور آثار ارزشمند از جاي جاي سرزمين پهناور و هنرخيزمان در اين دوره از جشنواره، ما را بر آن داشته است تا بيست و ششمين جشنواره بينالمللي فيلم كوتاه تهران را در حقيقت، رونمايي از تنديس عصر جديد سينماي ايران بناميم. سينمايي كه هنرمند، بيش از هر چيز، بر پيوند زدن ميان زيباييها و نيازها و دردها و ضرورتهاي عصر خويش با ابزار سينما و ادبيات تصويري اصرار ميورزد. آفرين بر شما فيلمسازان جواني كه با مجاهدت هنرمندانه خود زنگار نگراني و دغدغه خاطر از دل ما زدوديد و نهال اميد و نشاط را به جايش نشانديد. درود بيپايان بر شما! عصر جديد سينماي ايران مبارك باد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/09/03ساعت 20:51 توسط توفیق امانی |
|
|
شماره:8805070052
برنده جايزه بهترين فيلم به معناي مطلق جشنواره ژيار كردستان:
حضور در جشنوارههاي خارجي به منزله سياهنمايي نيست
خبرگزاري فارس: برنده جايزه بهترين فيلم به معناي مطلق ششمين جشنواره استاني فيلم ژيار كردستان گفت: حضور در جشنوارههاي فيلم كوتاه در خارج از كشور به منزله سياهنمايي مشكلات در جامعه نيست. ![]() توفيق اماني امروز در گفتگو با خبرنگار فارس در سنندج اظهار داشت: فيلمهايي كه در جشنوارههاي معتبر بينالمللي حضور مييابند نماينده ايران هستند و ما بايد در اين فيلمها از فرهنگ و آداب و رسوم بهره ببريم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/05/07ساعت 20:54 توسط توفیق امانی |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/22ساعت 19:44 توسط توفیق امانی |
|
|
جاده ای دور و مه آلود ودر امتداد آن دختری غریب... نویسنده و کارگردان:توفیق امانی - تصویر بردار: حمید مهرافروز- صدا بردار: هادی ساعد محکم - دستیار اول کارگردان و برنامه ریز:عثمان محمدی - مدیر تولید:برهان احمدی - منشی صحنه: اسرین محمودی - تدوین: توفیق امانی، سوران فهیم - صدا گذاری: سوران فهیم - دستیار دوم کارگردان: امید غریبی - عکاس: کیومرث کریمی - دستیاران تصویر: صلاح کریمی، علیرضا مرادی، یحیی زاهدی پور، طالب ظاهری - دستیار صدا:کیومرث سبحانی - انتخاب موسیقی: توفیق امانی -اصلاح رنگ: سالم صلواتی - مونتور: فرشید فرخ نیا، نعمت نارنجی - دستیاران تولید: کیومرث کریمی، جمال مرادی، وریا امینی، جلال مرادی، محسن قادری، امیر کرمی - بازیگران:خاطره ندری، نامق خدایار، زمانه محمدی، چیمن ناصری، بهزاد رشیدی، چنور دوهندو، فرهاد فرهادی، احمد رسولیان، خدیجه احمدی، زعفران احمدی، فاطمه ویسی، گونا ویسی - بازیگران خردسال: ایمان باجلانی، شکیلا کریمی - تهیه کننده: توفیق امانی. مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/02/26ساعت 15:7 توسط توفیق امانی |
|
|
متن زیر نقدی است بر فیلم« لاک پشت ها هم پرواز می کنند» اثر« بهمن قبادی» که سال 83 جهت انتشار در هفته نامه سیروان و ماهنامه تخصصی فیلم نوشتم. نویسنده : توفیق امانی قبادی را با«زندگی در مه» شناختم و در واقع جسارتهای بی شائبه او در این فیلم بود، که ظهور فیلمسازی از تبار مردم دردمند و حوزه منتقدین به مناسبات مختلف اجتماعی را نوید میداد و همین زندگی در مه بود که بعدها پایههای زیرین و شالوده اصلی اولین اثر بلند او را تشکیل داد و «زمانی برای مستی اسبها» را در مکتب و قالبهای تجربه شده و کلاسیک در سینمای اروپا و بخصوص ایتالیا (نئورئالیسم) و تجربهای تازه در فیلمسازی مربوط به کردستان بنا نهاد. سینمایی که به هر ترتیب وامدار بزرگانی چون «روسلینی» و «دسیکا» ست. مهم نیست بدانیم که قبادی این فیلم را در جهت مکنونات ذهنی ناشی از معضلات و مناسبات اجتماعی پیرامون خود ساخت یا تنویر جوابی غیرصریح به فیلمهای موهن و حقارتآمیز بعضی از فیلمسازان پایتخت نشین، مهم و ارزشمند این است که «زمانی برای مستی اسبها» گذشته از اعتبار و امتیازی که برای خالقش به ارمغان آورد، چهرهای مستند و ملموس از زندگی بخشی هرچند کوچک و محدود از کردستان امروز را نمایان میکرد، که البته در وجه فرامتنی آن تعمیم بیشتری مییافت و کلیت بیشتری از کردستان را در بر میگرفت و شاید همین تعامل مثبت با یکی از اصول رسالت سینما یا به تعبیری دیگر نمایان کردن واقعیتهای تلخ و گزنده از زندگی اجتماع بود که در تصور عدهای وجهی منفی و ضدملی پیدا کرد و آن را شایسته تمجید و ستایش ندیدند. با اثر دوم (آوازهای سرزمین مادریام) قبادی از آن دنیای ساده و غیرموهوم در ساختار سینمایی خود فاصله میگیرد و داستان گرایی بیواسطه و معلوم جای خود را به نشانهشناسی و واسطهگری میدهد (به یاد بیاوریم که «هناره» تا ا نتهای فیلم بصورت توهمی مهآلود و مبهم برای مخاطب تصویر میشود.) قبادی در این اثر به نشانههایی رجوع میکند که متأسفانه در رویارویی با مخاطبان عام و بخصوص تماشاگران بومی نامأنوس و حتی در تفکر عدهای توصیفی متغایر و غیرواقعی قلمداد میشود. چه بسا تکوین این نشانهها در ساختار سمبولیک فیلم تا حدی جاافتاده و منطقی جلوه میکند. «آوازهای سرزمین مادریام» تصویری دیگر از مقطعی تاریخی در نوستالژی ملت کرد است، که قبادی با بیانی هجوآمیز و در عین حال گزنده آن را به مخاطبش عرضه میکند و این امر در مورد بخشهای پایانی فیلم بیشتر صدق میکند.(پس مانده بمباران شیمیایی حلبچه و انفال مناطق کردنشین). و اما با اثر سوم (لاکپشتها هم پرواز میکنند) دروازهای جدید و تا حدی متفاوت در روند فیلمسازی قبادی گشوده میشود که بخشی از آن به مضمون و متن روایی و بخش دیگر به توالی ساختار سیستماتیک فیلم مربوط میشود. نوع روایت و قصهگویی فیلم که فراز و فرودهای متعددی را در خود جای داده است، بطن دراماتیک فیلم را دستخوش تغییراتی عینی و محسوس نسبت به آثار قبلی فیلمساز نموده و نمایانگر گرایش به سوی سینمایی نسبتاً متفاوت و تجربه نشده توسط خود قبادیست. دیگر از آن روابط سرد و یکسویه مابین شخصیتهای اثر قبلی فیلمساز خبری نیست و آدمها در ارتباط متقابل و تعامل با یکدیگر عینیت مییابند. هر شخصیت، جدا از احاطه بر خصوصیتهای فردی، چه از لحاظ فیزیکی و چه از منظر واکنش نسبت به وقایع در مقام مکملی با دیگر شخصیتها عمل میکند و مصداق بارز آن شخصیت قهرمان فیلم یعنی «ستلایت» است که بدون وجود بچهها در واقع طبل توخالی خواهد بود، یا شخصیت دیگر «آگرین» که با عدم وجود بچهاش «ریگا» زاید و بیمعنی جلوه خواهد کرد. فیلمساز با چیدن ماجراهای مختلف و مستقلی در فیلم که هر رشته از آنها میتواند سری دراز داشته باشد، روندی منسجم و پیوسته را دنبال میکند و هارمونی منظمی را در گوش مخاطبانش به زمزمه مینشیند. فیلم داستان آدمهای مختلفی را در یک موقعیت زمانی مشخص و تعیین شده تعریف میکند، که هرکدام به نوعی با عوامل پیرامون خود در ارتباطند و گاه این ارتباط برای آدمهای فیلم انگیزهای جز مجادله با دنیای تحمیل شده بر آنها را دنبال نمیکند. فیلم با صحنهای که تقریباً مربوط به پایانبندی اثر است، یعنی صحنه انتحار دختری که عمل او برای مخاطب، گنگ و نامفهوم مینماید، آغاز میشود. تمهیدی که به تعمد از سوی فیلمساز اعمال میشود تا به مخاطبش بفهماند که با اثری جدی روبروست و او را با سرنوشت تراژیک همان دختر آشنا نموده و در حقیقت آن را دستاویزی برای بازگوکردن بخشی از دردها و آلام ملتی زجر کشیده قرار دهد. دختری که در رویارویی با پلیدترین عامل زمان، به مظهر پاکیها (آب) پناه میبرد، اما آنجا نیز حرمت این عصمت شکسته میشود و ازآن پس دختر است و دنیای پرآشوب پیرامونش و نشانی نابینا و بجامانده از آن نوستالژی تلخ، که نه قادر است به آن عشق بورزد و در دنیای نوظهورش که چندان تفاوتی با گذشته نکرده است، برایش جایگاهی بیابد، و نه به آسانی می تواند از دست این یادگار چندشآور در مخیله خود رهایی یابد. چنانکه دست آخر تمسک به احساس و صورت معذب روح است که او را برآن میدارد تا خاطره نامتعارف و هولناکش را در همان آبی که زمانی فکر میکرد تنها مأمن اوست، دفن کند تا شاید در اعماق آن ماهیهای قرمز که قهرمان فیلم نیز از یافتن آنها عاجز بود، سراغش بروند و بیناییش را به او بازگردانند و چه بسا آب نیز زلال و مطهر شود. همان آبی که یکبار برای پایان بخشیدن به زندگی و به آتش کشیدن خود وارد آن میشود و شعله های انزجار خود را در آن به نمایش میگذارد. دردناکتر آنکه او بسنده نمیکند و آزمون انجام شده را به طریقی دیگر بر نفس خود تحمیل مینماید. گویا نمیتواند تمام دردهای ناشی از سرنوشت خود را به باد فراموشی بسپارد. نه وعده رهایی و بازگشت به شهر، نه مهر و زندگی در کنار برادر ستمدیده و بی دست و نه عشق پاک و کودکانه پسرکی متبحر و توانا، هیچکدام نمیتوانند نقش بازدارنده او را ایفا نمایند و اوست که وجه تراژیک قصه را به اوج خود میرساند. پر واضح است که از این نوع دستاویزها در فیلم کم نیستند و مصداق دیگر آن کاراکتر کلیدی «ستلایت»است که با بازی درخشان خود نقش تعیین کنندهای در پیشبرد فیلم ایفا میکند. شخصیت او پیچیده و در عین حال بسیار ساده در بستر فیلم ظاهر شده است. نام مستعار او در محدوده کوچک اردوگاه، علاوه بر تداعی فردی متشاخص و توانا در نصب ماهواره و پاکسازی زمینهای مردم از مین با یاری بچههای دیگر اردوگاه و همچنین هدایت آنها که بسان سربازانی مطیع و فرمانبردار دایم در رکاب او هستند، مفهومی فراذهنی نیز به خود می گیرد و «ستلایت» همان ماهواره ای می شود که بعنوان پدیدهای قرن بیستمی آخرین نقاط زمین را که بنابر اعتقاداتی مذهبی فاقد آن بودهاند در قرن بیست و یک تسخیر میکند. او همانقدر ذهنیت و آرمانگرایی را در میان سربازان کوچکش سمت و سو میبخشد که رسانه ها و بخصوص ماهواره زندگی امروز مردمان زمین را. «ستلایت» با وجهی منفی و تا حدی دیکتاتوروار در اوایل فیلم ظاهر میشود و اوج آن زمانی است که با «هنگاو» همان پسرک بی دست اهل حلبچه مجادله میکند، یا زمانی که جهت فروختن مینها همراه با بچهها نزد مرد مینیاب میرود، برای حفظ و تبین مقام و منسب در میان بچهها شخصیت دوگانهای را از خود به نمایش میگذارد و یا در جایی دیگر از فیلم، سوار بر لوله تانک برای بچه ها نطق میکند و تابوهای خود را به سربازان کوچکش گوشزد مینماید. که فیلمساز آن را وسیله ای برای بیان قدرت و نفوذ «ستلایت» میان بچه های اردوگاه قرار میدهد. اما به مرور و با تداوم دراماتیک فیلم «ستلایت» از آن قالب تک قطبی بیرون آمده و به چهره ای محبوب و تأثیرگذار بدل میشود تا آنجا که دوبار جانش را برای نجات «ریگا» به خطر میاندازد، یا هنگام پیشگویی «هنگاو» و انفجار در کامیون همه بچهها را مطلع میکند و ا زهمه آنها میخواهد که کامیونها را ترک نمایند و در جواب یکی از بچهها که چرا گروه رقیب آنها را از این امر آگاه میکند، پاسخ میدهد که تمام گروهها برای او تفاوتی ندارند. اوج این مسئله زمانیست که شاخصههای بارز دیکتاتوری از شخصیت او زدوده میشود، یعنی درست هنگامی که کلیه مردم و بخصوص سربازانش به سوی شهر بازگشته و او با دست قطع شده پیکر صدام در خانه آهنی خود که از طرف پیرمرد هدیه گرفته است تنها میماند. او به نیابت از آمریکاییها، پیام آزادی آنها را به سمع مردمش میرساند و در پایان، ا و که برای سررسیدن نیروهای آمریکایی لحظه شماری میکرد، گویا نشان شوم آنها را برپای مجروح خود مشاهده میکند و با پشت نمودن به رژه سربازان آنها را نیز معتمدین خوبی برای مردمش نمیبیند و باز اوست که با تمام آرمانهایش تنها میماند. استفاده نمادین از شخصیتها و عناصر بصری در «لاکپشت ها هم پرواز می کنند» اتفاق تازه ای نیست و قبادی در آثار قبلی خود به چنین امری واقف شده است. پزشکی که در «آوازهای سرزمین مادریم» بنا به جبر تحمیلی با تنی برهنه در کوهستان سرد و خاموش سرگردان بود، اکنون قدم در پی یافتن پسرک پیشگو گذاشته است، تا بلکه در امتداد نیل به آرزوهای بزرگ و کوچک خود نویدی از او بشنود. معلمی که در فیلم قبلی با تشکیک و طنازی ماجرای بیگانگی با هواپیما (البته هواپیمای مسافربری!) را به شاگردانش میگفت، اکنون محکم و جدی و در وجهی عقلانی در مقابل «ستلایت» احساساتی قدعلم میکند و تحصیل علوم و ریاضی را موثرتر از اسلحه و مهمات قلمداد مینماید و فیلمساز با تمهیداتی که در سینما چندان هم نو نیست، تفکر استنباطی معلم را به کرسی مینشاند (وقتی «ستلایت» در بگومگو با معلم از دو نفر از بچهها در مورد ریاضی سوال میکند، یکی از آنها پاسخش را اشتباه میگوید.) نفت در مقام رویکردی حیاتی در زندگی انسان، با حضور هرچند مختصر خود در فیلم نقشی دوگانه ایفا میکند. عنصری که در سیمای مثبت خود میتواند موجب تسکین آلام و مصایب آدمها و به نقل از فیلم، دندان درد «آگرین» شود و از سوی دیگر میتواند بعنوان عنصری مخوف و آتشین انگیزهای برای برافروختن شعلههای جنگ بین قدرتهای سیاسی و به نقل از فیلم، خودکشی آگرین با تمام آن رنجهای گره بسته در تار و پود موهای او باشد. رنگها در فیلم نقش چندانی ندارند و در فضای کمرنگ فیلم، موقعیت زمانی موردنظر فیلمساز را به خوبی القا میکند و شاید ملون ترین عنصر فیلم همان دوچرخه مزین شده «ستلایت» و به تعبیر خودش «ناموس» اوست که بعنوان نمادی از حرکت و پویایی «ستلایت» آرمانگرا را به این سو و آن سو میبرد، یا در جایی از فیلم به وسیله ای برای عبور «هنگاو» در حالی که پیشگویی او شکل می گیرد، تبدیل میشود. قبادی خواسته یا ناخواسته در فیلم به ورطه سیاست و نقد وضعیت موجود میگراید و احادیث معترضانه خود را مستقیم یا سمبولیک از زبان شخصیتهایش جاری میسازد. شکوه و ناسزاهای پیرمرد از فرط گسستگی وضعیت معیشتی مردم، دیالوگهای او با «ستلایت» در مورد تقسیم روستای آنها بین دولتهای عراق و ترکیه، هدیه کردن گردنبند گلوله به «ریگا»، پارس کردن سگ نگهبان و گریه «ریگا» و شلیک سرباز ترک، بازی کردن ریگا با ماسک و آواز خواندن زمزمه وار او، انبوه دستهای رو به آسمان جمعیت روی تپه که بسان تصویری سوررئال از باشکوه ترین سکانسهای فیلم نیز به حساب میآید و برداشتن پانسمان صورت زخمی «ریگا» با بازوهای قطع شده «هنگاو» و سکانس گم شدن ریگا در میان پوکه ها و جستجوی او در آن میان برای یافتن پدر و مادر که اتفاقاً از تکاندهندهترین سکانسهای فیلم به شمار میرود و همچنین رژه سربازان آمریکایی، جملگی عواملی هستند که فیلم را از حدود یک اثر ملودرام اجتماعی بیرون آورده و به آن رنگ و بویی سیاسی انتقادی میدهند. انعکاس سیاستی فاشیستی که در امتداد سالیان سخت و طاقتفرسا، از سوی رژیم بعث بر ملت کرد تحمیل شد و فاجعه حلبچه، انفال و ژینوساید هزاران کرد، فقط نمونههایی از این نگرشهای نژادپرستانه بودند. چنانکه قبلاً هم اشاره شد در فیلم تغییرات محسوسی در نوع و ساختار و جنبه های تکنیکی نسبت به آثار پیشین فیلمساز به چشم میخورد که هم به تشریح روایت و محتوای فیلمنامه مربوط میشود و هم مباحث فنی مانند دکوپاژ و اجرای صحنهها، استفاده از فلاشبکها از منظر «آگرین» و تصویر نمودن توهمات و پیشگوییهای «هنگاو»، تلفیق تصاویری متعارف و مستند با فیلم (تصاویر مربوط به حمله ناوهای آمریکایی و پایین کشیدن مجسمه صدام) و نمونههای دیگری از این دست بیانگر تغییرات آشکار و ملموسی در نوع فیلمنامهنگاری قبادیست. از سوی دیگر دوربین او آن ایستایی و سکون آثار قبلی اش را ندارد و هر از چند گاه همگام با دیگر شخصیتها کاوشگرانه در تکاپو و جستجوی خلق موقعیتهای جدید بر میآید. استفاده از نماهای ضد نور و بعضاً نامتعارف و نورپردازیهای دراماتیک فضاهای داخلی به ساختار بصری فیلم رنگ و بویی شاعرانه و احساسی بخشیده است. اگرچه در برخی جاها فیلم به در افتادن در ورطه سانتی مانتالیزم و اشک آوری نزدیک میگردد اما پرهیز از نخنما کردن مانع از این امر میشود و فقط بغض است که گلوی مخاطب را می فشارد.
در یک جمعبندی اجمالی میتوان براین امر واقف شد که قبادی در عرصه هنر هفتم، هربار متفاوت و مجربتر نسبت به گذشته ظاهر میشود و به مراتب سیر صعودی و تکامل را در آثار خود به نمایش میگذارد. اینکه او برای دل فیلم میسازد یا مخاطب و یا جشنواره، بماند. سوای اینکه این مقوله مدتی بازار داغ موافقان و مخالفان و در کل منتقدین سینمای او بود. اما در چنین شرایطی این سوال به ذهن خطور میکند که آیا سینماگری نمیتواند فیلمی بسازد، که هم مکنونات ذهنیاش را که عموماً نیز به آنها مقید است تصویر کند و دلش را جلا دهد، هم مخاطبان عام را به سینما بکشاند و هم توجه داوران جشنواره ها و قشر خاص روشنفکر را به اثر خود جلب نماید؟ برای پاسخ به این سوال باید نظر اقشار مذکور را جویا شد، تا هر کسی از ظن خود به آن پاسخ گوید و در پایان تعامل این جوابها خواهد بود که بر هر آتشی آب سرد خواهد ریخت.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/16ساعت 20:22 توسط توفیق امانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سینما همان بلندگوی خیالی دوران کودکی من است که نوای آن، آسمان آبی و گاه ابری روح بشر را فرا می گیرد...
|
| نوشته های پیشین |
|
88/09/01 - 88/09/30 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/02/01 - 88/02/31 87/02/01 - 87/02/31 86/12/01 - 86/12/29 86/11/01 - 86/11/30 86/07/01 - 86/07/30 |
| آرشیو موضوعی |
|
بیو گرافی فیلم شناخت حضور در محافل و جشنواره های بین المللی مصاحبه جوایز پشت صحنه گالری عکس مقالات نقد شعر |
|
RSS
|